گردش سایه ها

انجیر كهن سر زندگی‌اش را می‌گسترد.

زمین باران را صدا می‌زند.

گردش ماهی آب را می‌شیارد.

باد می‌گذرد چلچله می چرخد. و نگاه من گم می‌شود.

ماهی زنجیره‌ای آب است، و من زنجیری رنج.

نگاهت خاك شدنی، لبخندت پلاسیدنی است.

سایه را برتو فرو افكنده‌ام، تا بت من شوی.

نزدیك تو می‌آیم، بوی بیابان می‌شنوم: به تو می‌رسم،

تنها می‌شوم.

كنار تو تنهاتر شده‌ام.

از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده است.

از من تا من، تو گسترده‌ای.

- با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.

از تو به راه افتادم، به جلوه ی رنج رسیدم.

و با این همه ای شفاف!

و با این همه ای شگرف!

مرا راهی از تو بدر نیست.

زمین باران را صدا می‌زند، من تو را.

پیكرت را زنجیری دستانم می‌سازم، تا زمان را زندانی

كنم.

باد می‌دود، و خاكستر تلاشم را می‌برد.

چلچه می‌چرخد. گردش ماهی آب را می‌شیارد. فواره

می‌جهد: لحظه من پر می‌شود.

 

من

من به آغاز زمين نزديكم.


نبض گل‌ها را مي‌گيرم.

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشيا جاري است.

روح من كم سال است.

روح من گاهي از شوق، سرفه‌اش مي‌گيرد.

روح من بيكار است:

قطره‌هاي باران را، درز آجرها را، مي‌شمارد.

روح من گاهي، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من نديدم بيدي، سايه‌اش را بفروشد به زمين.

رايگان مي‌بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.

هر كجا برگي هست، شور من مي‌شكفد.

بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سَيَلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را مي‌دانم.

مثل يك گلدان مي‌دهم گوش به موسيقي روييدن.

مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.

مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.

مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش‌هاي بلند ابدي.

تا بخواهي خورشيد، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.

من به سيبي خشنودم

و به بوييدن يك بوته بابونه.

من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.

من نمي‌خندم اگر بادكنك مي‌تركد.

و نمي‌خندم اگر فلسفه‌اي ، ماه را نصف كند.

من صداي پر بلدرچين را مي‌شناسم،

رنگ‌هاي شكم هوبره را، اثر پاي بزكوهي را.

خوب مي‌دانم ريواس كجا مي‌رويد،

سار كي مي‌آيد، كبك كي مي‌خواند، باز كي مي‌ميرد،

زندگي رسم خوشايندي است.

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،

پرشي دارد اندازه عشق.

زندگي چيزي نيست، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو

برود.

زندگي‌ جذبه دستي است كه مي‌چيند.

زندگي نوبر انجير سياه، در دهان گس تابستان است.

زندگي، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي‌پيچد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.

خبر رفتن موشك به فضا،

لمس تنهايي «ماه»


فكر بوييدن گل در كره‌اي ديگر.

زندگي شستن يك بشقاب است.

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.

زندگي «مجذور» آينه است

زندگي گل به «توان» ابديت،

زندگي «ضرب» زمين در ضربان دل ما،

زندگي «هندسه» ساده و يكسان نفسهاست.

هر كجا هستم، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين مال من است.

چه اهميت دارد

گاه اگر مي‌رويند

قارچ‌هاي غربت؟

                                                                         *سهراب سپهري*

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد

تو او را خراب کردی.

خدایا به هرچه و به هر که دل بستم

تو دلم را شکستی

عشق هر که را به دل گرفتم تو قرار از من گرفتی

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم

در سایه ی امیدی و به خاطر آرزویی

و برای دلم امنیت به وجود آرم

تو یکباره همه را بر هم زدی

و در طوفان های وحشت زای حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی به دل نپرورم

هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم

تو چنین کردی تا غیر از تو محبوبی نگیرم

و به جز تو آرزویی نداشته باشم

و به چیزی یا کسی جز تو امید نبندم

و جز در سایه ی توکل به تو آرامش و احساس امنیت نکنم

"خدایا" تو را به خاطر این همه نعمت شکر می کنم.

                                                                                          "شهید چمران"

دلتنگ لحظه هایی ام که می روند

دلواپس روزهایی ام که می آیند

بغض راه گلویم را بسته و اشک مجال دیدن نمی دهد

کاش کسی عاشق نیلوفر مرداب تنهایی می شد قبل از انکه پر پر شود.

 

تقدیم به تمام مادرای خوب دنیا:

My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment. 
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟ 

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی‌میری ؟

My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.
اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...

 I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی‌خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد: " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

My neighbors said that she is died.
همسایه ها گفتن که اون مرده

I did not shed a single tear.
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یک مادر نمی‌تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو.

دوستت دارم مادرم با تمام وجود.

بازم من اومدم به پناهگاه خستگی هام.هیچی به اندازه ی اینجا بهم آرامش نمیده.

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است.

و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شبوست

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن

تا به ابد شنیده خواهد شد.

چرا گرفتی دلم؟؟؟؟؟؟مثل آن که تنهایی.

چه قدر هم تنها!!!!!!!

خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها شده ای.

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.

چه فکر نازک غمناکی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند

نه اراده ی دوست نداشتن.

نه لیاقت دوست داشته شدن دارند نه متانت دو ست نداشته شدن

با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند...

باز هم منم و تنهایی بنفش و خاطرات سبز باقی مانده از بودن تو

منم و صدای گذر لحظه های عمر و دلواپسی های قلم دلتنگم!

خوشبختی های کوچک

کوچکترین بهانه ی من برای زیستن با حضور کم رنگی که تو در دیروز عمرم داشتی.

حالا منم و تنهایی و دنیایی از تیرگی ها...

می ترسم!هم از امروز هم از فردا

چشم به جاده های انتظار دوخته ام بی آن که بدانم چرا؟

گویا درون خاموشم دلتنگ است...دلتنگ

دلتنگ روشنایی چشمانی آسمانی است.

شاید این منم که خورشید را می جوید در تاریکی...

تاریکی ظلمانی شب

شبی هزار ساله و بی انتها............

...............................

 

خیلی دلم گرفته از خیلیا

خداحافظ لغتی است که یاد میدهد
درس بزرگ زندگی را ...
رفتن کار من نیست کار تو هم نیست!
ماندن و رفتن کار ماست
نخواهم داشت سخنی
حرفی,کلامی
جز یاد یار ...
آن کس که میماند!
پایان.

باز کن پنجره ها را

که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد.

 و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند

 کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست

 باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

با سرو سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد هیچ یادت هست

حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی تو چرا اینهمه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن...

(فریدون مشیری)

سلام دوستان پیشاپیش عید همگی مبارک.

کلبه ی دلتون همیشه بهارررررررررررررررررررری.

 

آن روزنمی بارید ..

شاید هم قرار بود که ببارد  که آمدی تابستان بود و هوا آفتابی ..

و من مثل همیشه منتظر ..

منتظر اویی که قرار است در باران بیاید ..

مگر به ما نگفته بودند که آن مرد در باران آمد ..!

ولی آن روز هوا آفتابی بود ، باران هم ولی فراموش کرده بود ..

کسی چه می داند ..؟

و من این را به فال نیک گرفتم ..

و گمان کردم با اینکه او در باران نیامد و بدون اسب است ..

همان است که عمری در رویا هایم نقش اول را بی غلط بازی کرده است ..

اما آن نازنین اهل ِ پاییز , بی دلیل و شاید طبق قانون وداع ِ سرنوشت ..

رفت ..

و من قهر کردم با آسمان ..

که اگر آن روز باریده بود , هرگز از خانه بیرون نرفته بودم ..

و شاید هرگز او را نمی دیدم ..

از آن روز که او رفت ..

مـاه عزیزتر است ..

برای شبهای پر از آتش و پاییز تنهایی ام ..

باران چشمم دیگر نمی گذارد ..

می گوید , نباید گفت از کسی که بی بهانه تنهایت گذاشته است ..

و من می بارم ..

تا خاطره ی روز یا شبی دیگر .. .

 

           دلم عجیب برات تنگ شده.....

                 چشام عجیب هوای دیدنت رو کرده.....

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد

هوای باران کرده ام شاید دست نوازشی باشد بر دستان داغم، شاید صورتم در ترنم آوازش از نو از شکوفه های لبخند پر شود، هوای باران اما با عطر حضور تو پیوند میخورد، سرودش در آفتاب نگاهت جوانه میزند و دریای احساس در من میجوشد.

 

پنجره را به پهنای جهان می گشایم

                               جاده تهی است....

درخت گرانبار شب است.

ساقه نمی لرزد .آب از رفتن خسته است.

                             تو نیستی :نوسان نیست.

                             تو نیستی و تپیدن گردابی است.

                              تو نیستی و غریو رودها گویا نیست و دره ها نا خواناست.

می آیی:شب از چهره ها بر می خیزد.راز از هستی می پرد.

می روی:چمن تاریک می شود.جوشش چشمه می شکند.

چشمانت را می بندی:ابهام به علف می پیچد.

سیمای تو می وزد و آب بیدار می شود

می گذری و آیینه نفس می کشد

جاده تهی است

                                  تو باز نخواهی گشت

                                    و چشم به راه تو نیست....

 

دارم از تو می نویسم.

روز اول شوخی شوخی جدی شد.

           شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو بود.

                          و جدی ترین شوخی عمرم از دست دادن تو...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

مي رفتم و به خيال خود فراموشش مي کردم
در روزمرگی روزها گم مي شدم
تا سحرگاهی بی خبر به رويايم می آمد و
من ساده, دوباره چه ساده عهد می شکستم:

به سان رودی که به دريا می ريزد
جوانه اي که به سوی نور می رود
مي رفتم دوباره سر کوچه خاطراتش بست می نشستم
می گفتم
انقدر اينجا می مانم تا پشت پنجره آيد
نگاهم کند
سراغم گيرد
به سخنی لبخندی اشاره اي
می نشستم تا غروب
همه می آمدند و می گذشتند …
اما او نمی آمد.
نمی آمد و نمی دانست
که سکوت نشانه رضايت نيست
عمر اين شب عاشقی اين همه نيست
جواب دوستت دارم
“نمی دانم چه بگويم!”

نيست نيست. به خدا نيست...

کاش میشد

کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم
و می اویختمش بر دیوار
در اتاقکم که پر از سایه ی توست
ان زمان عطر نگاهت را زندانی خود می دیدم
وبه خود می گفتم
تونوازشگر احساس غم الوده ی من می مانی
ان کودک پاک

 ولی افسوس تو ان نیستی که من از پاکی اندیشه ی خود پروردم
و بزرگش کردم
من نمی دانستم که تو با ضجه ی هر رهگذری می خوانی
هیچ دل بر تو نمی باید بست
سنگ دل نیستم اما مهربان با دل سنگ تو نمی باید بود
دل من می خواهد که تورا باد چو رگبار خزان با خشم به خاک اندازد
قلب گلگون تورا خسته و پرپر سازد
کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم
ومی اویختمش بر دیوار
تا دو چشم تو درظلمت این تنهایی
شاهد پاکی واشفتگی من باشد
کاش می شد.

هیچکس تنها نیست

......

 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

چه عاشقانه بر صخره های ساحلی می نشینند

موج های بزرگ از دل دریا

گویی سال ها عشق را زمزمه کرده اند

و از تکرار حرف های خود خسته نیستند

وانقدر ادامه می دهند تا

تلاششان اسطوره ای شود

برای انسان های غریبه با عشق ...

                                                      

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

دلم تنگ است ...

غروب آفتاب تاج 3

دلم تنگ است...

نمی دانم ز تنهایی پناه ارم کدامین سو

پریشان حال و بی تابم

و قلبم بی امان محتاج مهر توست

نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من

به دنبال تو همچون کودکی هستم ومعصومانه می جویم پناه شانه هایت را

که شاید اندکی ارام گیرد دل

دلم تنگ است و تنهایی به لب می اورد جانم

بیا تا با تو گویم از هیاهوی غریب دل

که بی پروا تلنگر می زند بر من و می گوید به من

نزدیکی نزدیک

به دنبال تو می گردم به سویت پیش می ایم

چه شیرین است پر از احساس یک خوشبختی نابم

پر از امید سبز خوب دیدارم

و می خواهم که نامت را به لوح سینه بنگارم

و نجوایی کنم در دل و گویم تا ابد

من دوستت دارم!

 

فاصله

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

ودست منبسط نور به روی شانه ی انهاست

نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای است

اگر چه منحنی اب بالش خوبیست برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود وگر نه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد

و عشق سفر به روشن اهتزاز خلوت اشیاست

و عشق

صدای فاصله هاست ..........فاصله هایی که غرق ابهامند.

 

سهراب سپهری

 عکس زیبا از مناظر طبیعت

جلال آتون...

(این یکی از لطیف ترین قطعات ادبیات مذهبی مصرباستان در پیش از میلاد مسیح هست و اتون خدای یکتای ایشان در دوران باستان.از کتاب تاریخ جامع ادیا ن نوشته جان بایر ناس ترجمه ی علی اصغر حکمت. من فکر می کنم  که تامل بر انگیزه   )

جلال آتون

وه چقدر آفرینش های تو گونه گونه است

آفرینشهای نهان مانده پیش از خلقت آدمی

ای خداوند جهان که دیگری ایی جز تو نیست

توزمین را به سان قلب خویش آفریدی

تو پهنه ی آسمان را برافراشتی که جایگاه طلوع تو باشد

این همه به مشیت تو صورت گرفته

در حالی که تو خود تنها و یکتایی

ای مهر زنده ی فروزنده ای آتون که به صورت خویش تابنده ایی

طلوع کرده   می درخشی    دور می شوی وباز گردنده ایی

تو این هزار هزارصورت را از هستی خود به تنها پدید آورنده ایی

شهرها    روستاها    مزرعه ها   راهها و رودها را آفریننده ایی

چشمان پیش از همه ی این آفریدگان  تو را می بیند

جلوه ی آفتاب جهان تاب به روز شاهکار هنر توست

چون تو رفتی این همه سپری می شوند

و تمامی آدمیان خفته فرو می افتند

کسی جز تو چنین نمی تواند کرد

هنوز پرتو هنر تو در دل من است

جهان به دست تو می گردد

که تو آن را هستی بخشیده ایی

چون تو هستی زنده اند

و چون تو رفتی مرده اند

از هنر تو زندگی می کنند

وآدمی نیز زندگی از تو یافته است.

 

 

 

 

 

 

خداوندا ...

تو خود مي داني كه انسان بودن چقدر سخت است و چه رنجي

مي كشد انكس كه انسان است و از احساس سرشار است

                                                                  دكتر علي شريعتي

با تو....

با تو همه ی رنگ های این سرزمین را اشنا می بینم

با تو همه ی رنگ های این سرزمین مرا نوازش می کند

با تو اهوان این صحرا دوستان هم بازی من اند

با تو کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند

با  توزمین گاهواره ایست که مرا در اغوش خود می خواباند

ابر حریریست که بر گاهواره ی من کشیده اند

و طناب گاهواره ام را مادر م که در پس این کوه ها همسایه ی ما است در دست خویش دارد

با تو دریا با من مهربانی می کند

با تو پرندگان این سرزمین خواهران شیرین زبان من اند

با تو سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند

با تونسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند 

با تو من با بهار می رویم

با تو من در عطر یاس ها پخش می شوم

با تو من در شیره ی هر نبات میجوشم

با تو من در هر شکوفه می شکفم

باتو من در طلوع لبخند می زنم

در هر تندر فریاد شوق می کشم

در حلقوم مرغان عاشق می خوانم

در غلغل چشمه ها می خندم در نای جویباران زمزمه می کنم

با تو من در روح طبیعت پنهانم در  رگ جارییم در نبض...

با تو من بودن را  زندگی را  شوق  را عشقرا  زیباییرا  مهربانی پاک خداوندی را  می نوشم

با تو من در خلوت این صحرا در غربت این سرزمین در سکوت این اسمان

در تنهایی این بی کسی غرقه ی فریادو خروش و جمعیتم

درختان برادران من اند و پرنده گان خواهران من اندو گل ها کودکان من اند

و اندام هر صخره مردی از خویشان من است

و نسیم ها قاصدان بشارت گوی من اندوبوی باران بوی پونه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک

همه خوش ترین یادهای من شیرین ترین یادگار های من اند

و بی تو من.......

                                  (دکتر علی شریعتی)

 

 

تنها

تنها چند لحظه ایی دوام خواهد اورد

قطرات شبنم برلبه های تیز پره ی مرغزار

تا انکه خورشید صبحگاهی انها را خشک کند

ای نسیم پاییزی با ملایمت و لطافت وزیدن گیر

دشتهای وحشی را سراسر در نورد

...ارام و متین در نیمه شب

بنگر قایقی متروکه درابها را

نه در تلاطم موجهاست ونه در کشاکش نسیم

در نور رنگ پریده ی ماه جان گرفته

...ای مترسک بیچاره که یکه و تنها ایستاده ایی

در شالیزار در میان کوهها

تو خودم هستی غافل از پاسبانی ات

با این همه ایستادنت بیهوده نیست

                                                         کگان پائول    لندن

در جلسه ی امتحان عشق.........

در جلسه ی امتحان عشق

من مانده ام ویک برگه ی سفید

یک دنیا حرف نا گفتنی

و یک بغل تنهایی و دل تنگی

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود

در این سکوت بغض الود

قطره ی کوچکی  هوس سر سر ه بازی میکند

و برگه ی سفیدم

عاشقانه قطره را به اغوش می کشم

عشق تو نوشتنی نیست

در برگه ام کنار ان قطره

یک قلب کوچک می کشم

وقت تمام است

برگه ها بالا..............


عکس روز عشق و ولنتاین - 3 --- عکس زیبا از طرح قلب بر روی کاغذ و نوشته های عاشقانه فانتزی برای روز ولنتاین و روز عشق


تقدیم به عشق پاک دوست خوبم 

حیوونی

حیوونی تازگی ادم شده بود

دل من یه روز به دریا زدو رفت

پشت پا به رسم دنیا زدو رفت

 

پاشنه ی کفش فرارو ور کشید

استین همت وبالا زدو رفت

یه دفه بچه شدو تنگ غروب

سنگ توی شیشه ی فردا زدو رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد

نامه ی فردا ها رو تازدو رفت

حیوونی تازگی ادم شده بود

بسرش هوای حوا زدو رفت

 

زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زدو رفت

هوای تازه دلش می خواس ولی

اخرش توی غبارا زدو رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلا زدو رفت

 

اه سرد

زسرگذشت چمن دل بدرد مي ايد

ببند پنجره را باد سرد مي ايد

دريغ باغ گل سرخ من

كه در غم او همه زمان وزمين زار و زرد مي ايد

دگر به سوز دل عاشقان كه خواهد خواند

دلم ز غصه بلبل بدرد مي ايد

نمي رود ز دل من  صفاي صورت عشق

و گر به ايينه باران گرد مي ايد

به شاهراه طلب نيست بيم گمراهي

كه راه با قدم راهنورد مي ايد

تو مرد باش و مينديش از گراني درد

هميشه درد به سر وقت مرد مي ايد

چون سايه از خورشيد مي كشم مي لعل

كه صبح با قدح لاجورد مي ايد


نازنین

مي دوني وقتي خدا داشت بدرقم ميكرد چي گفت


گفت جايي كه ميري مردمي داره كه ميشكننت


                              نكنه غصه بخوري همه جا باهاتم


توكوله بارت عشق مي ذارم


                             كه بگذري
قلب مي ذارم 


              كه جا بدي

اشك مي ذارم 


             كه همراهيت كنه
ومرگ

          كه بدوني بر مي گردي پيشم

www.3jokes.com - عکس، کلیپ، جوک، SMS


همیشه دلم به حال نیلوفر می سوخت


اخه اون تنها توی مرداب بود


هیچ وقت فکر نمی کردم خودم


مثل یه نیلوفر توی مرداب زندگی تنها بشم


نازنینم اگرگاهی ندانسته به احساس تو خندیدم


ویا از روی خودخواهی فقط خودراپسندیدم 


                                                          گناهم را ببخش

اگر از دست من در خلوت خود گريه كردي

 

اگر بد كردم و هرگز به روي خود نياوردي

                                                          گناهم را ببخش


اگر تو مهربان بودي ومن نامهربان بودم 


                                                          گناهم را ببخش


 


www.3jokes.com - عکس، کلیپ، جوک، SMS

باز امشب.....

تو مرا مي فهمي من تو را مي خواهم
وهمين ساده ترين قصه ي يك انسان است

تو مرا مي خواني من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم
و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني


شب و سكوت
سكوت را مي پذيرم اگر بدانم با تو سخني خواهم گفت

 

چشم از پنجره بر وسعت شب دوخته ام
و به چشمان تو مي انديشم

پيش از اني كه سحر رنگ چشمان تو را پاك كند

 



 

[TreeAutumn+(26).jpg]

 

باز امشب غزلی کنج دلم زندانیست

اسمان شب بی حوصله ام طوفانیست

هیچ کس تلخی لبخند مرادرک نکرد

های های دل دیوانه ی من پنهانیست



[TreeAutumn+(22).jpg]

من عاشق توام

                            تو عاشق دیگری
                                                          ودیگری عاشق من

                                                                                          و همه ی ماتنهاییم

ادامه نوشته

تصاویر زیبا

 


Click to view full size image

نگاهت رنگ خاکستر به چشمانم کمین بردی...

jpge emajejpeg emjeزیبا


عاشقانه ترین عکس

محسن چاوشی محبوب ترین خواننده

دوباره خزون اومد نم نم بارون

             می زنه تو صورتم

بوی خاک و نم کوچه می گه

                 هنوز دیوونتم

رعد و برق فهمیده انگار

                     زندگیم شده غم انگیز

دستای کیو گرفتی 

               توی بارونای پاییز

خزونم داره می ره

                   نموند برگی رو درختا

من هنوز منتظرم

                 توی جاده تک و تنها

دیگه بارون نمی باره

                  توی جاده پر برفه

به خدای اسمونا

                      عشقت از یادم نرفته