باز هم منم و تنهایی بنفش و خاطرات سبز باقی مانده از بودن تو
منم و صدای گذر لحظه های عمر و دلواپسی های قلم دلتنگم!
خوشبختی های کوچک
کوچکترین بهانه ی من برای زیستن با حضور کم رنگی که تو در دیروز عمرم داشتی.
حالا منم و تنهایی و دنیایی از تیرگی ها...
می ترسم!هم از امروز هم از فردا
چشم به جاده های انتظار دوخته ام بی آن که بدانم چرا؟
گویا درون خاموشم دلتنگ است...دلتنگ
دلتنگ روشنایی چشمانی آسمانی است.
شاید این منم که خورشید را می جوید در تاریکی...
تاریکی ظلمانی شب
شبی هزار ساله و بی انتها............

...............................
خیلی دلم گرفته از خیلیا

خداحافظ لغتی است که یاد میدهد
درس بزرگ زندگی را ...
رفتن کار من نیست کار تو هم نیست!
ماندن و رفتن کار ماست
نخواهم داشت سخنی
حرفی,کلامی
جز یاد یار ...
آن کس که میماند!
پایان.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 23:35 توسط مریم
|
من خوب می دانم خدا هر شب برای چشم های من نگاه تازه می سازد.اگر حتی زمین احساس چشم هایم را نمی فهمد خدا آهسته می گوید برای چشم های من و اشک او تر می کند گاهی کویر بی کسی ام را و خدا آبی ترین آبیست...