باز کن پنجره ها را

که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد.

 و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند

 کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست

 باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

با سرو سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد هیچ یادت هست

حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی تو چرا اینهمه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن...

(فریدون مشیری)

سلام دوستان پیشاپیش عید همگی مبارک.

کلبه ی دلتون همیشه بهارررررررررررررررررررری.

 

آن روزنمی بارید ..

شاید هم قرار بود که ببارد  که آمدی تابستان بود و هوا آفتابی ..

و من مثل همیشه منتظر ..

منتظر اویی که قرار است در باران بیاید ..

مگر به ما نگفته بودند که آن مرد در باران آمد ..!

ولی آن روز هوا آفتابی بود ، باران هم ولی فراموش کرده بود ..

کسی چه می داند ..؟

و من این را به فال نیک گرفتم ..

و گمان کردم با اینکه او در باران نیامد و بدون اسب است ..

همان است که عمری در رویا هایم نقش اول را بی غلط بازی کرده است ..

اما آن نازنین اهل ِ پاییز , بی دلیل و شاید طبق قانون وداع ِ سرنوشت ..

رفت ..

و من قهر کردم با آسمان ..

که اگر آن روز باریده بود , هرگز از خانه بیرون نرفته بودم ..

و شاید هرگز او را نمی دیدم ..

از آن روز که او رفت ..

مـاه عزیزتر است ..

برای شبهای پر از آتش و پاییز تنهایی ام ..

باران چشمم دیگر نمی گذارد ..

می گوید , نباید گفت از کسی که بی بهانه تنهایت گذاشته است ..

و من می بارم ..

تا خاطره ی روز یا شبی دیگر .. .

 

           دلم عجیب برات تنگ شده.....

                 چشام عجیب هوای دیدنت رو کرده.....

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد

هوای باران کرده ام شاید دست نوازشی باشد بر دستان داغم، شاید صورتم در ترنم آوازش از نو از شکوفه های لبخند پر شود، هوای باران اما با عطر حضور تو پیوند میخورد، سرودش در آفتاب نگاهت جوانه میزند و دریای احساس در من میجوشد.

 

پنجره را به پهنای جهان می گشایم

                               جاده تهی است....

درخت گرانبار شب است.

ساقه نمی لرزد .آب از رفتن خسته است.

                             تو نیستی :نوسان نیست.

                             تو نیستی و تپیدن گردابی است.

                              تو نیستی و غریو رودها گویا نیست و دره ها نا خواناست.

می آیی:شب از چهره ها بر می خیزد.راز از هستی می پرد.

می روی:چمن تاریک می شود.جوشش چشمه می شکند.

چشمانت را می بندی:ابهام به علف می پیچد.

سیمای تو می وزد و آب بیدار می شود

می گذری و آیینه نفس می کشد

جاده تهی است

                                  تو باز نخواهی گشت

                                    و چشم به راه تو نیست....