یاد من باشد تنها هستم......ماه بالای سر تنهایی است
من خوب می دانم خدا هر شب برای چشم های من نگاه تازه می سازد.اگر حتی زمین احساس چشم هایم را نمی فهمد خدا آهسته می گوید برای چشم های من و اشک او تر می کند گاهی کویر بی کسی ام را و خدا آبی ترین آبیست...
..............................
تو این پرنده را که از کوچه های کوچ با بال های شکسته عبور دادی آموختی که می شود زیر بال خویشتن هم پناه برد. تو این غریب را که خون آبی پرواز در رگ های منجمدش یخ بسته بود به آفتابی ترین آسمان آشنا پیوند زدی. آنقدر مهربانی که دلم می خواهد پرنده ای باشم برای قفس بی حصار عشق... چندوقت است دلم همنفسی می جوید آسمان بسته پرش را قفسی می جوید چند وقت است که در کوچه ی خورشیدی عشق سایه ی گنگ ومه آلود کسی می جوید قایق بی کس من کرده هوای خزری این اهورایی آبی دل دریایی من بال دارد و عروجش هوسی می جوید مرغ آواره ی من رام سکوت قفس است دانه ای,کاسه ی آبی,قفسی می جوید.
.............................
کاش می دانستی زندگی فردا نیست زندگی امروز است زندگی قصه ی عشق است و امید صفحه ی غم ها نیست به چه می اندیشی نگرانی بی جاست عشق این جا تو این جا و خدا هم این جاست لحظه ها را دریاب بر لب جوی نشین بر تن مست چمن مست بخوان پای در راه گذار,راه ها منتظرند تا تو هر جا که بخواهی برسی تو بیاموز رها گشتن را تا نماند قفسی. ..............................
گلدان بلور شمعدانی از ضربت کوچکی ترک خورد بی آنکه صدایی آید از او یک زخم عمیق جای لک خورد آهسته و نرم لکه ی زخم هر روز خزید و پیش تر رفت آهسته به گرد ظرف چرخید وز گوشه کنار ظرف در رفت عصاره ی گل چکیده کم کم با این که دگر شدست بی جان نومید ز زندگیش کس نیست آهسته!شکسته است گلدان با قلب شکسته از سر رحم آنان که بدو علاقه مندند گریند به خاطرش نهانی اما به رخش زنند لبخند بر دوره ی ظرف,لکه ی زخم آرام و یواش ره کشیدست وز داخل خشک گشته بوته آب خنکش به ته رسیدست امروز دگر به چهره ی او تاریکی مرگ نقش بستست نازش نکنید تا بخوابد دستش نزنید او شکستست دستش نزنید او شکستست...!! ..............................
میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی
.............................
خلوتم را نشكن شايد اين خلوت من كوچ كند به شب پروانه به صداي نفس شهنامه به طلوع اخرين افسانه و غروبي كه در ان نقش ديوانگي يك عاشق بر سر ديواري پيدا شد. خلوتم را نشكن خلوتم بس دور است ز هواي دل معشوق سهند خلوتم راه درازي ست ميان من و تو خلوتم مرواريد است به دست صياد خلوتم تير وكماني ست به دست سحر خلوتم راه رسيدن به خداست.
........................................
مرا سنگ صبوری نیست گلی جان با توام سنگ صبورم باش شبم را روشنایی بخش,گلی دریای نورم باش.
...........................................
این قدر با رویاهای من غریبه نباش باور کن ما همه از تبار واژگانی هستیم که از گوشه امن اسمان به اندوه بی پایان زمین رانده شده اند.
.......................................
زندگی قافیه ی باران است من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی رنگ شدند تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی...
....................................
خداحافظ لغتی است که یاد میدهد درس بزرگ زندگی را ... رفتن کار من نیست کار تو هم نیست! ماندن و رفتن کار ماست نخواهم داشت سخنی حرفی,کلامی جز یاد یار ... آن کس که میماند! پایان.